تبليغاتX
درد دلهای تنهایی - پیر شدم
حرفهای خودمونی با خودم

زمانه را چه گویم که پیر شدم

زبند عشق جستم و اسیر شدم

 

دور شوید زمن ای رویاها

که در اوج جوانی من پیر شدم

 

بگریزید زمن ای ساحلیان

که زدریای درونم سیر شدم

 

کوبیده ام به ساحل سنگ به سنگ

سر خود را و دیوانه زنجیر شدم

 

تاب و توانی نمانده جوانی هم

به سوی خورشید رهگیر شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 12:20  توسط سکوت  |