زمانه را چه گویم که پیر شدم
زبند عشق جستم و اسیر شدم
دور شوید زمن ای رویاها
که در اوج جوانی من پیر شدم
بگریزید زمن ای ساحلیان
که زدریای درونم سیر شدم
کوبیده ام به ساحل سنگ به سنگ
سر خود را و دیوانه زنجیر شدم
تاب و توانی نمانده جوانی هم
به سوی خورشید رهگیر شدم