گفتی عکست را بسوزانم
اشک ریختم
درد دل کردم
یاد ایام
سوزاندم
و به بی احساس ترین صدای دنیا گوش دادم
و حالا خاکستر مانده و دنیایی از خاطره هایی که فراموششان می کنم . اما بی مهری تو را هرگز
خدایا سزای این بی مهری چیست ؟ سزای بازیچه کردن چیست ؟
خدایا از تو خواستم بشناسمش ، شناختمش
باورم نیست
دیشب با تمام وجودم گریه کردم ، بر خودم ، بر تو
خدایا خوشبختش کن
عشق واقعیت مبارک
زمانه را چه گویم که پیر شدم
زبند عشق جستم و اسیر شدم
دور شوید زمن ای رویاها
که در اوج جوانی من پیر شدم
بگریزید زمن ای ساحلیان
که زدریای درونم سیر شدم
کوبیده ام به ساحل سنگ به سنگ
سر خود را و دیوانه زنجیر شدم
تاب و توانی نمانده جوانی هم
به سوی خورشید رهگیر شدم
وارد 29 سالگی شدم ولی از وقتی فهمیدم تمام حرفات دروغ بود و از وقتی بهم گفتی اصلا بهم فکر هم نمیکنی ،احساس می کنم مثل پسر بچه های 17 ساله که هیچ چیزی از عشق نمی دونن و مثلا عاشق میشن شدم از خودم بدم میاد سرکار حواسم پرته دیگه همه چیز برام بی اهمیت شده همه میگن مهربون شدی ولی نمیدونن از همه ادما متنفرشدم . 7 سال کم نیست . چقدر احمق بودم بخاطر کسی که هیچ چیزی از من نمیدونست زحمت میکشیدم و عاشقش بودم . بی انصاف من از اول بهت گفتم از مال دنیا چیزی ندارم گفتی منو بخاطر خودم میخوای حالا که تمام داراییم که 8 سال زحمت کشیدم روی ضمانت باختم توهم تنهام میزاری ؟
امیدم به روز تولدم بود که شاید زنگی بزنی و توی این وضعیت کنارم باشی ولی حتی یادت نبود من زنده ام حالاهم که ...... هیچ وقت این ساعت رو فراموش نمیکنم .
برو دنبال آیندت ، برو دنبال عشق واقعیت ، ولی بدون
عشق با همه خوبی و شیرینیش یه نفرینه
ولی هرجا که هستی باز خوشهالم .
اگه روزی وبلاگ رو بهت نشون دادم بدون اصلا از دستت ناراحت نیستم .