تبليغاتX
درد دلهای تنهایی
حرفهای خودمونی با خودم

My only friend the lovers stone of patience

Help me embrace my loneliness

No one sees my sea of agony nor

How my world is crashing around me

Majnoun am i , bereft of all leilis

Forced into suffering much from so many

Youth is lost to this raying heart

Age falls on me inher destructive might

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط سکوت  | 

من برایت شاخه گلی را می فرستم قرمز که در آن قطره آبی غلطان می رقصد و می درخشد .

اصلا برایت از کویرمان خاری عاشق را می فرستم که گلهای قرمزش به صد گل سرخ سرزمین بی عشق می ارزد .

شاید هم برایت از باغ کوچک پدربزرگم شاخه گلی محمدی آوردم و شاید هم یک شاخه انگور زرد که با آن دستان گرمت گلاب درست کنی برای بوئیدن و شرابی برای رمیدن از دنیا.

اصلا تو بگو چه برایت بفرستم و می دانم می گویی بوسه ای گرم که از صد باغ گل سرخ و صد بیابان خارعاشق و صد باغ پدربزرگی بهتر است پس آرام لبانت را به لبانم نزدیک کن گر چه دورم ولی خودت گفتی هرچه از دوست رسد نکوست

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:9  توسط سکوت  | 

در زیر ابر خاموش ستاده ام شکسته

در انتظار باران همچو گلی شکسته

 

بارانی بر نگاهم می بارد از طلوعین

خورشید من بیا تو شکسته ام شکسته

 

می بارد از ابر من نم نم کنان پیوسته

گویی که آمده دل بهر منِ شکسته

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:21  توسط سکوت  | 

ببار ای ابر خاموشم

که من هم درد دل دارم

 

ببار ای بارشی منظر

که در دل آرزو دارم

 

ببار بر شعله های دل

که با دل گفتگو دارم

 

ببار از اوج تا اینجا

دلی من واژگون دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:20  توسط سکوت  | 

می بارد از نگاهم باران سردی امشب

آغوشم از تهی پر در انتظارت امشب

 

سرد است همچو سرما نگاه پاکم از تو

سوزاست در دل من از جای جایش امشب

 

با رفتن نگاهت سرما فتاده در دل

بعد تو هم نگاهم سرداست تا به امشب

 

باران من بهاری است باران من کجایی

بیا و رخ نما تو تا بشکفم من امشب

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:20  توسط سکوت  | 

به سویم بیا از سوی افق دریا و در کنارم بمان تا غروب کند .

به ملاقات که می آیی جرعه ای از آب آن دریا برایم بیاور ، از آن دریای روبرو

از آن دریا که بزرگ شدنم را شاهد بود و با من زندگی کرد

پنجره ای بیاور که نرده ندارد ، و خورشیدی آزاد ، دریا زیباست

کبوتری بیاور که قفس ندارد و درختی پر از سبز ، آسمانی پر از آبی بدون خطوط ممتد و ابری در دل آن که آزادانه بچرخد

و کبوتری آزاد درآن

عکس دخترکی را برایم بیاور که دعا یم می کرد و دعاهایش را نیز هم

برایم بالای پنچره نصبش کن که هر وقت از دیدن دریا خسته شدم صورت دریاییاش را ببینم

بیاور برایم از فالگیر شهر خبر،که نوید آزادی بدهد

از آینده بیاور که خلقی آزاد از سوی آسمان من آزادی خواهند آورد

بیاور ، بیاور هر آنچه بوی آزادی دارد

بیاور هر آنچه روح آزادی دارد

و هر آنچه که آزاد است

آزادیم را برایم بیاور

آزادگی ام را بیاور

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط سکوت  | 

چند روز پیش میناب بودم با چند تا از دوستام بهتره بگم برادرام  حمید ، پرویز ، عابد و جواد که برادر هستند رفتیم کنار دریا حسابی خوش گذروندیم  جای همگی خالی بود .

از خدا ممنونم که چهار برادر به من هدیه داد امیدوارم تا آخر عمرم بتونم برادر خوبی براشون باشم .

اولین بار که رفتم خونه پرویز اصلا فکر نمی کردم خانواده ای به این خوبی وجود داشته باشه هر چی از خوبیشون بگم کمه چند روز دیگه عروسی خواهر پرویز باز هم بهتر بگم عروسی خواهرم هستش ولی متاسفانه توی عید مرخصی ندارم خیلی حالم گرفته شد ای کاش می تونستم اونجا باشم

از همین جا بهشون تبریک میگم

مهدیه خانم امیدوارم زندگی خوب و خوشی همراه با لحظاتی شادی داشته باشی

پیدندتان مبارک

  

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:51  توسط سکوت  | 

بنام خالق هستي

تو تنها موجودي هستي كه هنگام نگاه كردن به دو چشم زيبايش خودم را در آن نديدم چشمانت را آن لحضه كه به نظاره نشستم ياد داري ؟ گويي كه خودم را سالهاست گم كرده ام و در چشمان تو يافته ام

هنوز وقتي به عكست نگاه مي كنم برايم غريبه اي آشناي من نگاه تو آنچنان مرا مبهوت كرده بود كه صورت ماهت را نديدم . تنها چيزي كه ديدم  ليلي يي بود كه روبروي مجنوني ايستاده

ولي افسوس و صد افسوس كه زمان و تقديد تورا ربود

و حال خاطره خاطره خاطره

اي عشق قاصدكي ام ،هر موقع به کوی نگارم رفتی بوسه اي نرم بر لبانش از سوي جانم بفرست

 

بفرست ز سوي من سوي نگارم بفرست

گرم ترين بوسه زمن بر لب يارم بفرست

 

از پي دلتنگی و غم دوری و زمان

قاصدك قاصدي بهر نگارم بفرست

 

اي عشق من ،هنگامي كه براي نگارم نامه مي نويسي از من هم بنويس و بگو معشوقت تن و جانش عاشق است

بنويس از غم دوري تو شده ام آب

از خشكي درياي درونم بنويس

 

از حرمت شكني ،عشق زمانه

از نا مردميهاي زمانم بنويس

 

از پي درد و غم وشوق وصال

از داغ دل و آتش جانم بنويس

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط سکوت  | 

آرام آرام خاطراتم را همچو ابر بهاری در آسمان نگاهم می گذرانم و خاطرات نم نم باران می گیرند .

عشق

آه عشق ، کاش حقیقت داشت . کاش بود ، کاش به وجود می آمد

هنوز چندی از وجودت نگذشته ولی انگار سالیان سال است نیستی . انگار وجود نداشتی.

دوست داشتم چنان لیلی برای مجنون سنگ شده ام بودی ولی افسوس سنگ شد و لیلی برایش نشدی

آخر چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روزگاری نگاه به تو حکم نفس بود نگاه تو تپش قلبم بود . ولی افسوس و صد افسوس .

هستی ام بودی و دوران خوشی ولی افسوس راستی ام نبودی ، افسوس حقیقت وجودم را نفهمیدی و ترجیهم ندادی .

دیگر دوست ندارم دنیا برگردد و از نو شروع کنم دیگر از خدا تو را نمی خواهم دیگر حقیقت زندگی را نمی خواهم دیگر عشق نمی خواهم .

آخرچرا ؟؟ من که با تمام وجود به دنبالش بودم و به خودش سپردم . گلایه نمی کنم نه اصلا ولی دیگر نمی توانم . خدایا دیگر طاقت دیدن بی مهری ندارم . زندگی ام را دوست ندارم ......

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:33  توسط سکوت  |