حرفهای خودمونی با خودم
فریاد میزنم عشق را

کنار ساحلی که دریایش از دلتنگی سر به سخره میزند

صدای ضرباتش انقدر سنگین است که فریادم را خود نمیشنوم

خوشا به حالت دریا

چه سنگ صبوری داری

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط جواد محمدزاده  | 

صدات و نگاهت آرومم میکنه .

خیلی وقتا خودمو کنارت حس میکنم سرمو میزارم رو شونت و بهت تکیه میزنم .

آروم موهاتو میریزم روی چشام تا بدونن برای دیدن غیر تو باید از موهای عشقم رد شن .

نمیدونم مگه معجزه ای بالاتر از عشق وجود داره ؟ ولی تو معجزه منی .

آرامش زندگیم یه معجزه بود که به برکت وجود تو اومد ولی امروز می ترسیم ؟!!!

روزی آرزوی مرگ در تنهایی می کردم و امروز میخوام توی بغلت بمیرم این شیرینترین پایان منه

هستی من کاش میشد روبروت بشینم و به چشات نگاه کنم  گریه کنم و سرمو بزارم روی زانوت و خوابم ببره

و با بوسه های رویاییت بیدارم کنی

 عزیز دل همدم قلب تنهام دوست دارم

جواد محمدزاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 4:53  توسط جواد محمدزاده  | 

لباتو برام چرخوندی و گفتی خداحافظ ولی حواسم فقط به لبات بود و گفتم باشه . تو میگی باید رفت و تمومش کرد ولی قلبم میگه گفت عاشقتم  .

 

چقدر بد ترجمه میکنه ای دل پریشون .

عزیز روز بدی بود امروز .

گفتی میترسی که وابستتشم . وای که چقدر خندیدم و اشک ریختم . خندیدم به حرفت به ترست و به خودت

من میترسم از دستت بدم تو میترسی عاشقتشم . وای دنیا چه تضادی بین ادماست .

گل همیشه بهار من . کار از کار گذشته کاری که از نظرت نباید میشد شد . عاشقتم

مث اب خوردن بخاطرت حاضرم بمیرم .

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط جواد محمدزاده  | 

بمون کنارم برا همیشه

دردی دارم توی دنیات پیدا نمیشه


زلالی مث مهتاب توی آب

دارم میسوزم و میپوسم از ریشه

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط جواد محمدزاده  | 

باور دارم كه هستي ، هستي من همچون آبي دريا و بوي رز

باور دارم آمدي همچون ابر همچون خورشيد همچون ماه

چگونه شود باورت نكرد وقتي وجود داري

وقتي توانسته اي قلب سنگي ام را تسخير كني

آخر مگر ميشود هيچ بتواند اينگونه نيرومند باشد

پس هستي ، پس وجود داري روياي هميشگي من

دلگير مشو آرام باش به آرامي رز زير مهتاب

به آرامي قلب مهربانت

روزي خواهم آمد و رويايم را به نظاره خواهم نشست

روزي خواهم آمد وقلبم را در كف دستانم تقديمت خواهم كرد

خواهم آمد تا ببينم آنكه را كه مي دانستم روزي خواهد آمد

خواهد آمد و زندگي ام را به يكباره روح خواهد داد

ولي خدايا چه حكمتي است در رويايم

چرا اينگونه مگر تو قادر مطلق نيستي؟

چگونه آرزوهاي نهان بندگانت را اينگونه پاسخ مي دهي

به وجود والايت خسته ام ، از دلتنگي هاي زمانه

به ياد داري گريه هاي هر شبم را وقتي تنها همدمم بالشم بود

چه احساسي داشتي قادر مطلق هستي؟

پاسخت اينگونه بود خدايا ؟

چرا حالا ، چرا اينگونه چرا باز هم تنهايم

خستگي ام را چگونه با عشقي تقسيم كنم كه خود مثل من است

مگر ميشود مگر ميتوان

خدايا مردانگيت را تمام كن

خدايا تو آفريننده مني پس تو ميتواني

نكند خداي من تو هم مثل من و او خسته اي

نكند ميخواهي زمين را جا بزني

آخر تو بگو مهربان تمام هستي

چطور در آغوشش بگيرم

چطور ببوسمش وقتي از آن دگريست

اينبار خودت خواستي خودت باعث عشقمان شدي

خودت خواسته هايم را يكجا به من دادي

پس هر آنچه هست از آن من

هر آنچه ميخواهم بشود  را تو بساز

 

جواد محمدزاده

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:22  توسط جواد محمدزاده  | 

ساز كن سوز دل و در صور و صيدايت بدم

                                                              تا بگيري جان عالم را زدم


آه جانسوزم فراغ يار نيست

                                                             ياد بي احساسي ام من دم به دم


یارب در دلم شوري دگر افتاده است

                                                           جان مولا جان بگير از این تنم


ياد آن شبنم ميان ماهرخ

                                                          آه من را مي كشد هر دم به دم


صبر بس دل پريشان گشته است

                                                        پريشان در دو عالم هم شدم


سرو سوز بس كن دگر جاني نماند

                                                       گر تو خواهي جان دمادم هم بدم


جواد محمدزاده



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:0  توسط جواد محمدزاده  | 

من عاشق اولین شکوفه سیب شدم

قبل از اینکه باد آرزوهایم را ربوده باشد


                                              من یاد گرفتم که در این شهر باد

                                              هرآنچه خواهم بشوم جز عاشق


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر ۱۳۹۰ساعت 6:11  توسط جواد محمدزاده  | 

ستاره ها رو میشمارم ، یکی کمه ، همونی که منو میدید ، نیست

من باهاش دنیایی پر از ستاره داشتم

با هم ظلمت شب رو بارها دریده بودیم و طلوع رو پیدا کرده بودیم

با هم بارها سکوت رو نعره کشیده بودیم

صداش میزنم ستاره من پیدا شو

می دونم منو میبینی ولی بهم بگو چرا نمیتونم دیگه ببینمت

شاید شمارشم اونو گم کرده شایدم از تکرارت نشناختمت

نفهمیدمت ندیدمت شایدم خیالاتی شدم اصلا نبودی

می خوام با بلند ترین گریه صدات بزنم تا باور کنی دنبالتم

اصلا هستم وجود دارم ، بی خیال ننشستم

می گردمت ولی نمی دونم از کجا ، چند ساله تو خودم دنبالتم

ستاره مهربون من چشمک بزن تا بدونم هستی ، حتی اگه دور

احساس پیری میکنم

چشمکت جوونم میکنه

ارومم میکنه

کجای دنیا دیونه ای مثل من دیدی

ندیدی با من بیا تا بمونم توی این دنیا حتی با پستیش و با مردمون احمقش

پیدام کن که گم شدم

من دیگه نا ندارم

منو به خونه برگردون

میخام یه آب سرد بخورم تا جون بگیرم برای بوسیدنت


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:27  توسط جواد محمدزاده  | 

Talk to me when im bored, kiss me when im sad, hug me when I cry, care 4 me when I die, love me when Im still alive

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:11  توسط جواد محمدزاده  | 


شاید در پس این شب خورشیدی باشد

و نمایان کند اندیشه مردان پلید را

شاید در پس این دل چراغی باشد

که نمایان کند آن سر درون را و شاید هم تاریکی.........

وشاید هم روشنی

همه مانند همیم گاهی تاریک و گاهی روشن

گاهی به دنبال تاریکی میگردیم تا خود را پنهان کنیم

از چه چیز ، نمی دانم

گاهی هم از خورشید می گریزیم

نکند چهره مارا به وضوح همه ببینند

آخر برای ما فرق میکند 

نباید بدانند ما همان انسانهای شایسته آنانيم که می پرستند

اگر پرسیدند بگوییم ما همانیم خورشید تابشش را عوض کرده

خوشا آنان که همانند که هستند

خورشید را برای تابشش و تاریکی را بخاطر گریه اش دوست دارم

و خوشا آنان که به دنبال خویشن


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ساعت 2:25  توسط جواد محمدزاده  | 

خواب آرام تو را ديدم و آرام شدم

زلف زيباي تو را ديدم و رام شدم


گفتم دگر از خنده تو نيست خبر

خنده  تو را ديدم و در دام شدم


پرسيدي ز خنده ز احوال وجودم

تو را ديدم و شكسته جام شدم


كاش خواب نبودم و تو بودي و تو

بعد رفتنت چون پيكر بي نام شدم


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:2  توسط جواد محمدزاده  | 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بر میگردی پیش خودم 
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:26  توسط جواد محمدزاده  | 

دیروز تولدم بود

تولدم مبارک

خوبه هر سال آدم خودش به خودش تولدشو تبریک بگه

دیشب جشن اساسی داشتم

خوش گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 18:25  توسط جواد محمدزاده  | 

دوست دارم بنویسم ولی نمیتونم مغزم اصلا کار نمیکنه ....با زندگی درگیر شده زندگیم شده اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن

اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن -اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن

حتما با خوندنش خسته شدید من به این کار خسته شدم .......

زندگی یعنی این ؟

اصلا نباشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:28  توسط جواد محمدزاده  | 

در دل اگر نشانه بود نشانه عشق  تو بود

از چه تو رفتی از برم دل همه اش بهانه بود

 

نشانه عشق تو را بسته بودم روی دلم

گر چه که این نشانه هم عشق تو را بهانه بود

 

تنها تراز تنهای عشق  در این زمان

بدا به  حال این دلت نشانه بی بهانه بود

 

 سوزاندم اگر  ،آن  عکس زیبای تو را

نفرت  عشق تو نبود عکس تو را بهانه بود


سهراب محمدزاده

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۸۷ساعت 21:38  توسط جواد محمدزاده  | 

گفتی عکست را بسوزانم

اشک ریختم

 درد دل کردم

یاد ایام

سوزاندم

و به بی احساس ترین صدای دنیا گوش دادم

و حالا خاکستر مانده و دنیایی از خاطره هایی که فراموششان می کنم . اما بی مهری تو را هرگز

خدایا سزای این بی مهری چیست ؟ سزای بازیچه کردن چیست ؟

خدایا از تو خواستم بشناسمش ، شناختمش

باورم نیست

دیشب با تمام وجودم گریه کردم ، بر خودم ، بر تو

خدایا خوشبختش کن

عشق واقعیت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:1  توسط جواد محمدزاده  | 

زمانه را چه گویم که پیر شدم

زبند عشق جستم و اسیر شدم

 

دور شوید زمن ای رویاها

که در اوج جوانی من پیر شدم

 

بگریزید زمن ای ساحلیان

که زدریای درونم سیر شدم

 

کوبیده ام به ساحل سنگ به سنگ

سر خود را و دیوانه زنجیر شدم

 

تاب و توانی نمانده جوانی هم

به سوی خورشید رهگیر شدم


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:20  توسط جواد محمدزاده  | 

وارد 29 سالگی شدم ولی از وقتی فهمیدم تمام حرفات دروغ بود و از وقتی بهم گفتی اصلا بهم فکر هم نمیکنی ،احساس می کنم مثل پسر بچه های 17 ساله که هیچ چیزی از عشق نمی دونن و مثلا عاشق میشن شدم از خودم بدم میاد سرکار حواسم پرته دیگه همه چیز برام بی اهمیت شده همه میگن مهربون شدی ولی نمیدونن از همه ادما متنفرشدم . 7 سال کم نیست . چقدر احمق بودم بخاطر کسی که هیچ چیزی از من نمیدونست زحمت میکشیدم و عاشقش بودم . بی انصاف من از اول بهت گفتم از مال دنیا چیزی ندارم گفتی منو بخاطر خودم میخوای حالا که تمام داراییم که 8 سال زحمت کشیدم روی ضمانت باختم توهم تنهام میزاری ؟

امیدم به روز تولدم بود که شاید زنگی بزنی و توی این وضعیت کنارم باشی ولی حتی یادت نبود من زنده ام حالاهم که ...... هیچ وقت این ساعت رو فراموش نمیکنم .

برو دنبال آیندت ، برو دنبال عشق واقعیت ، ولی بدون

عشق با همه خوبی و شیرینیش یه نفرینه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۸۷ساعت 0:27  توسط جواد محمدزاده  | 

امروز روز تولد منه ولی حتی برادر و خواهرم یادشون نیست هنوز کسی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم یادش نیست و زنگ نزده نمی دونم چرا ولی شاید مشکل از منه نمودونم. شاید

ولی هرجا که هستی باز خوشهالم .

اگه روزی وبلاگ رو بهت نشون دادم بدون اصلا از دستت ناراحت نیستم .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:54  توسط جواد محمدزاده  | 

 

معجره عشق تو را به چشم خود من دیده ام

برای دیدن تو من دوان دوان دویده ام

 

من از سکوت خسته ام وزین هوای خستگی

ازین زمانه غریب من به چه دل ببسته ام

 

میان عطر تو و من فاصله ای ندیدنیست

رخ بنما عزیز من من از درون شکسته ام   

           

نفس نفس کنار شب منتظر طلوع تو 

در کوچه های بی کسی من گوشه ای نشسته ام

 

 به اشک و آه مادرم به انتظار منتظر

که جمعه جمعه ی تو را سال به سال گذشته ام

 

 به انتظار روی تو به انتظار بوی تو  

به انتظار عدل تو من منتظر نشسته ام

 

 منتظر آمدنت منتظر اذان عشق

کنار کعبه دلم به انتظار نشسته ام

 

گر بگذری زکوی ما سری به خانه ام

که بشنوی درد دلم از دل این دلخانه ام

 

بزن منتظرت مانده ام و منتظری می مانمت

 که عشق تو را من ببرم تا به ابد به خانه ام


جواد محمدزاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۷ساعت 17:24  توسط جواد محمدزاده  | 

 کنار گریه ی باران صدای ناله می آید

کنار اشک ریزان هم نوای غرشی آید

 

مرو مهربان من بمان تو در کنار من

کنار اینهمه غم  صدای نی دمی آید

 

نگاه ابرک تنها و اشکانی که می ریزد

صدای خرد شدن ها هم نزدیکتر آید

 

دل ابرک گریان و نالان زاین سوزد

که زیر سایه او  صدای خنده می آید

 

صدای زارعی که می کارد می خندد

صدای دستی که می کوبد به سر آید

 

صدای چکه باران که گوید به بالاها

صدای گریه می آید صدای ناله می آید

 

دل بارانکم گل شد زدوری نگار خود

صدای له شدن عشق زیر پا می آید

 

گشوده ابرک تنها دو دست خود را

صدای چشمهای سرخ بی قرار آید

 

نگاه خسته ابرک دگر تاب توان دارد ؟

صدای دوری عشق صدای غم  آید

 

برفت باران هم برفت از پیش دلدارش

نوای بی خود آیی ها صدای فانیان آید

 

برفت آن بارانها برفت آن ابرک تنها

صدای آسمان آبی صدای بلبلان آید

 

کنار بی قراریها کنار گل شدن ها هم

صدای آن ذلالی ها صدای قطرکان آید

 

بفهمیدند که خوش آید بعد جدایی ها

صدای زارع خوش صدای شادیان آید

 

بعد آن جدایی دگر سر و صدایی نیست

صدای آرامشی آرام صدای غم نمی آید

 

بخندیدند آنها هم به حالاها به آرامش

صدای مصلحت آید صدای ربنا آید

 

بباید بنگرم من به باید ها و شایدها

صدای ماندنی آرام صدای ماندگار آید


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۷ساعت 3:8  توسط جواد محمدزاده  | 

آرام آرام دستان گرمت را در دست می گیرم

به چشمان سیاهت خیره می شوم

آرامش قلبم  در آنهاست

با نگاهت آرامم کن

عزیزتر از جانم

مهربانم


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۸۷ساعت 14:12  توسط جواد محمدزاده  | 

 ای علی جان قدر قدرت را ندانستم برفت

گریه کردند و نکردم تا که شبهایت برفت

 

چه گویم از درد دلهای جدایی بی وفایی

من به قربان سرت وقت دعایم هم برفت

 

به ابی انت و امی ها جوانی ام کجاست

افسوس صد افسوس آن جوانی هم برفت

 

درد دلها با تو کردم درد دلهای نهان

تا که امروز از دلم آن درد دلها هم برفت

 

یا محمد (ص) دست بر دامان نگاهت می کشم

سوز دل را مرهمی ده آن سواران هم برفت

 

در کنار چشمه آب حیاط و آرزو مهربان

روزگارم همچو آب جویباران هم برفت


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ساعت 18:38  توسط جواد محمدزاده  | 

 آرزویم ، در میان آرزوهای ترت دستم بگیر

در میان این همه نامردمی ، همدمم دستم بگیر

 

گر دعایی میکنی بهر مرادی یا کسی ای مهربان

در میان آن دعاها  مهربان دست بی دستم بگیر

 

گریه کم کن تا بگویی از دلم از بی کسی

از دل پر خون و داغم نازنین دستم بگیر

 

دست بر چشمان خیس مهربانت می کشم

در میان ربنای گریه ها هستی ام دستم بگیر

 

پر سلامت باشی ای دستگیر مهربان

بعد ازاین حال ، دست هزاران هم بگیر


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ساعت 18:36  توسط جواد محمدزاده  | 

 آن کس که من عاشقم عشقی دگر دارد

کی بگذرد از عشقش او یار دگر دارد

 

کی داند از این قلبم شور و شعف و عشقم

افسوس و صد افسوس ، او شوری دگر دارد

 

بگذر تو از این عشقت بگذار سکوتت را

یادی ز شکستن کن کی طاقت آن دارد


جواد محمدزاده


 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ساعت 18:33  توسط جواد محمدزاده  | 

 بازکن زنجیر دست و پای را دیوانه ام

دیوانه ی دیوانه و دیوانه ی این خانه ام

 

بسته اند بر دست و پای از جنس جدای

بازکن زنجیر دست و پر کن آن پیمانه ام

 

پر کن از جنس وصال بهر من خسته دل و

پر کن آن پیمانه را تا سر کشد جانانه ام

 

آن دلیل خسته دل در پیش توست

دست اندرفشان سوی رخان تازه ام

 

گر مرا نشناختی تقصیر این دل نیست

دل چه گوید بهر تو من همان دیوانه ام

 

دیوانه یعشق تو و دیوانه یروی تو و

دیوانه ی چشم تو و دیوانه ی بوی توام

 

بشکن آن زنجیرها تا در وصال تو شوم

باورم کن تا ابد ، تا تو شوی جانانه ام

 

گر سکوتی کرده ام بهر وصال تو بود

بشکنش با پاسخی تا که شوی دیوانه ام


جواد محمدزاده


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ساعت 18:2  توسط جواد محمدزاده  | 

کاش انسانها اینقدر مهربان بودند که قدر محبت دیگران رو می دانستند

و کاش اینقدر قدرت داشتم که بتونم درقلب اونی که دوستش دارم نفوذ کنم

و ای کاش نرفته بود و اگر هم رفت یادش رو با خودش می برد تا بتونم آرام زندگی کنم .

و کاش و کاشهای دگر............


جواد محمدزاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 20:21  توسط جواد محمدزاده  | 

از دیده چو گل تو نهان گر شده ام باز همانم

در خاطر تو گر گل گندم شده ام باز همانم

 

خاکم به ظاهر  شکل انسانی پی جانی

 گر هم که انسان شده ام باز همانم 


جواد محمدزاده



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 19:42  توسط جواد محمدزاده  | 


سالیانیست دقیقه ها در پی هم می گذرند خاطره های بی قرار را همچو باد می برند   خاطره های ماندگار خاطره های بی مثال خاطره های زنده را خاطره وار می برند   حرف حدیث کم نگفت ثانیه ها دقیقه ها حرف غریب این دلم ثانیه وار می برند   هنوز هم در تعجبم از این زمانه غریب خود دیده ام دقیقه ها ثانیه وار می روند   سکوتم از بی همدمیست در این هیاهوی غریب چه کرده ام لحظه ها سکوت وار می روند


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۸۷ساعت 22:28  توسط جواد محمدزاده  | 


بر گرد ای فرشته ی زمینی ام برگرد برگرد ای آسمان آبی ابری ام برگرد   برگرد ای روشنیی زندگانی ام برگرد برگرد که برگردد آن جوانی ام برگرد   سزاوارم نبود زتو این همه بی مهری چه کرده ام برای پاسخی اندک برگرد   مگر عاشق دلداده ای برایت نبوده ام برای اثبات این ادعا لحظه ای برگرد   دنیا مگر نمی دانی قیامتی هم هست به خاطر جبران این ماجرا بیا و برگرد   خدایا پس کجاست آن عذاب علیمت ز بهر  این عاشق دلسوخته بگو برگرد   واسطه شو حسین من هم حسینی ام به قلب آن تمام زندگانی ام بگو برگرد   کاش نبودم عاشقت ای بی وفای من حال که هستم بهر آن سکوتم برگرد  


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 1:12  توسط جواد محمدزاده  |