درد دلهای تنهایی

حرفهای خودمونی با خودم

بمون کنارم برا همیشه

دردی دارم توی دنیات پیدا نمیشه


زلالی مث مهتاب توی آب

دارم میسوزم و میپوسم از ریشه

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:47 توسط سکوت| |

باور دارم كه هستي ، هستي من همچون آبي دريا و بوي مريم

باور دارم آمدي همچون ابر همچون خورشيد همچون ماه

چگونه شود باورت نكرد وقتي وجود داري

وقتي توانسته اي قلب سنگي ام را تسخير كني

آخر مگر ميشود هيچ بتواند اينگونه نيرومند باشد

پس هستي ، پس وجود داري روياي هميشگي من

دلگير مشو آرام باش به آرامي رز زير مهتاب

به آرامي قلب مهربانت

روزي خواهم آمد و رويايم را به نظاره خواهم نشست

روزي خواهم آمد وقلبم را در كف دستانم تقديمت خواهم كرد

خواهم آمد تا ببينم آنكه را كه مي دانستم روزي خواهد آمد

خواهد آمد و زندگي ام را به يكباره روح خواهد داد

ولي خدايا چه حكمتي است در رويايم

چرا اينگونه مگر تو قادر مطلق نيستي؟

چگونه آرزوهاي نهان بندگانت را اينگونه پاسخ مي دهي

به وجود والايت خسته ام ، از دلتنگي هاي زمانه

به ياد داري گريه هاي هر شبم را وقتي تنها همدمم بالشم بود

چه احساسي داشتي قادر مطلق هستي؟

پاسخت اينگونه بود خدايا ؟

چرا حالا ، چرا اينگونه چرا باز هم تنهايم

خستگي ام را چگونه با عشقي تقسيم كنم كه خود مثل من در قفس و خسته است

مگر ميشود مگر ميتوان

خدايا مردانگيت را تمام كن

خدايا تو آفريننده مني پس تو ميتواني

نكند خداي من تو هم مثل من و او خسته اي

نكند ميخواهي زمين را جا بزني

آخر تو بگو مهربان تمام هستي

چطور در آغوشش بگيرم

چطور ببوسمش وقتي از آن دگريست

اينبار خودت خواستي خودت باعث عشقمان شدي

خودت خواسته هايم را يكجا به من دادي

پس هر آنچه هست از آن من

هر آنچه ميخواهم بشود  را تو بساز


سهراب محمدزاده

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 12:22 توسط سکوت| |

ساز كن سوز دل و در صور و صيدايت بدم

                                                              تا بگيري جان عالم را زدم


آه جانسوزم فراغ يار نيست

                                                             ياد بي احساسي ام من دم به دم


یارب در دلم شوري دگر افتاده است

                                                           جان مولا جان بگير از این تنم


ياد آن شبنم ميان ماهرخ

                                                          آه من را مي كشد هر دم به دم


صبر بس دل پريشان گشته است

                                                        پريشان در دو عالم هم شدم


سرو سوز بس كن دگر جاني نماند

                                                       گر تو خواهي جان دمادم هم بدم


سهراب محمدزاده



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:0 توسط سکوت| |

من عاشق اولین شکوفه سیب شدم

قبل از اینکه باد آرزوهایم را ربوده باشد


                                              من یاد گرفتم که در این شهر باد

                                              هرآنچه خواهم بشوم جز عاشق


سهراب محمدزاده

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 6:11 توسط سکوت| |

ستاره ها رو میشمارم ، یکی کمه ، همونی که منو میدید ، نیست

من باهاش دنیایی پر از ستاره داشتم

با هم ظلمت شب رو بارها دریده بودیم و طلوع رو پیدا کرده بودیم

با هم بارها سکوت رو نعره کشیده بودیم

صداش میزنم ستاره من پیدا شو

می دونم منو میبینی ولی بهم بگو چرا نمیتونم دیگه ببینمت

شاید شمارشم اونو گم کرده شایدم از تکرارت نشناختمت

نفهمیدمت ندیدمت شایدم خیالاتی شدم اصلا نبودی

می خوام با بلند ترین گریه صدات بزنم تا باور کنی دنبالتم

اصلا هستم وجود دارم ، بی خیال ننشستم

می گردمت ولی نمی دونم از کجا ، چند ساله تو خودم دنبالتم

ستاره مهربون من چشمک بزن تا بدونم هستی ، حتی اگه دور

احساس پیری میکنم

چشمکت جوونم میکنه

ارومم میکنه

کجای دنیا دیونه ای مثل من دیدی

ندیدی با من بیا تا بمونم توی این دنیا حتی با پستیش و با مردمون احمقش

پیدام کن که گم شدم

من دیگه نا ندارم

منو به خونه برگردون

میخام یه آب سرد بخورم تا جون بگیرم برای بوسیدنت


سهراب محمدزاده

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:27 توسط سکوت| |

Talk to me when im bored, kiss me when im sad, hug me when I cry, care 4 me when I die, love me when Im still alive

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:11 توسط سکوت| |


شاید در پس این شب خورشیدی باشد

و نمایان کند اندیشه مردان پلید را

شاید در پس این دل چراغی باشد

که نمایان کند آن سر درون را و شاید هم تاریکی.........

وشاید هم روشنی

همه مانند همیم گاهی تاریک و گاهی روشن

گاهی به دنبال تاریکی میگردیم تا خود را پنهان کنیم

از چه چیز ، نمی دانم

گاهی هم از خورشید می گریزیم

نکند چهره مارا به وضوح همه ببینند

آخر برای ما فرق میکند 

نباید بدانند ما همان انسانهای شایسته آنانيم که می پرستند

اگر پرسیدند بگوییم ما همانیم خورشید تابشش را عوض کرده

خوشا آنان که همانند که هستند

خورشید را برای تابشش و تاریکی را بخاطر گریه اش دوست دارم

و خوشا آنان که به دنبال خویشن


سهراب محمدزاده

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 2:25 توسط سکوت| |

خواب آرام تو را ديدم و آرام شدم

زلف زيباي تو را ديدم و رام شدم


گفتم دگر از خنده تو نيست خبر

خنده  تو را ديدم و در دام شدم


پرسيدي ز خنده ز احوال وجودم

تو را ديدم و شكسته جام شدم


كاش خواب نبودم و تو بودي و تو

بعد رفتنت چون پيكر بي نام شدم


سهراب محمدزاده

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:2 توسط سکوت| |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بر میگردی پیش خودم 
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:26 توسط سکوت| |

دیروز تولدم بود

تولدم مبارک

خوبه هر سال آدم خودش به خودش تولدشو تبریک بگه

دیشب جشن اساسی داشتم

خوش گذشت

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:25 توسط سکوت| |

دوست دارم بنویسم ولی نمیتونم مغزم اصلا کار نمیکنه ....با زندگی درگیر شده زندگیم شده اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن

اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن -اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن - اومدن سر کار رفتن به خونه و خوابیدن

حتما با خوندنش خسته شدید من به این کار خسته شدم .......

زندگی یعنی این ؟

اصلا نباشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:28 توسط سکوت| |


:قالبساز: :بهاربیست: