حرفهای خودمونی با خودم
فریاد میزنم عشق را

کنار ساحلی که دریایش از دلتنگی سر به سخره میزند

صدای ضرباتش انقدر سنگین است که فریادم را خود نمیشنوم

خوشا به حالت دریا

چه سنگ صبوری داری

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 12:15  توسط جواد محمدزاده  | 

صدات و نگاهت آرومم میکنه .

خیلی وقتا خودمو کنارت حس میکنم سرمو میزارم رو شونت و بهت تکیه میزنم .

آروم موهاتو میریزم روی چشام تا بدونن برای دیدن غیر تو باید از موهای عشقم رد شن .

نمیدونم مگه معجزه ای بالاتر از عشق وجود داره یا نه ولی تو معجزه منی .

آرامش زندگیم یه معجزه بود که به برکت وجود تو اومد ولی امروز می ترسیم ؟!!!

روزی آرزوی مرگ در تنهایی می کردم و امروز میخوام توی بغلت بمیرم این شیرینترین پایان منه

هستی من کاش میشد روبروت بشینم و به چشات نگاه کنم  گریه کنم و سرمو بزارم روی زانوت و خوابم ببره

و با بوسه های رویاییت بیدارم کنی

 عزیز دل همدم قلب تنهام دوست دارم

جواد محمدزاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 4:53  توسط جواد محمدزاده  | 

لباتو برام چرخوندی و گفتی خداحافظ ولی حواسم فقط به لبات بود و گفتم باشه . تو میگی باید رفت و تمومش کرد ولی قلبم میگه گفت عاشقتم  .

چقدر بد ترجمه میکنه ای دل پریشون .

عزیز روز بدی بود امروز .

گفتی میترسی که وابستتشم . وای که چقدر خندیدم و اشک ریختم . خندیدم به حرفت به ترست و به خودت

من میترسم از دستت بدم تو میترسی عاشقتشم . وای دنیا چه تضادی بین ادماست .

گل همیشه بهار من زهرای بیپروای من . کار از کار گذشته کاری که از نظرت نباید میشد شد . عاشقتم

مث اب خوردن بخاطرت حاضرم بمیرم .

نترس عزیز . عشق ترسناک نیست . چون تجربش نکردی فکر میکنی وحشتناکه ولی خبر نداری تو هم عاشق شدی

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 23:21  توسط جواد محمدزاده  | 

بمون کنارم برا همیشه

دردی دارم توی دنیات پیدا نمیشه


زلالی مث مهتاب توی آب

دارم میسوزم و میپوسم از ریشه

جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:47  توسط جواد محمدزاده  | 

باور دارم كه هستي ، هستي من همچون آبي دريا و بوي مريم

باور دارم آمدي همچون ابر همچون خورشيد همچون ماه

چگونه شود باورت نكرد وقتي وجود داري

وقتي توانسته اي قلب سنگي ام را تسخير كني

آخر مگر ميشود هيچ بتواند اينگونه نيرومند باشد

پس هستي ، پس وجود داري روياي هميشگي من

دلگير مشو آرام باش به آرامي رز زير مهتاب

به آرامي قلب مهربانت

روزي خواهم آمد و رويايم را به نظاره خواهم نشست

روزي خواهم آمد وقلبم را در كف دستانم تقديمت خواهم كرد

خواهم آمد تا ببينم آنكه را كه مي دانستم روزي خواهد آمد

خواهد آمد و زندگي ام را به يكباره روح خواهد داد

ولي خدايا چه حكمتي است در رويايم

چرا اينگونه مگر تو قادر مطلق نيستي؟

چگونه آرزوهاي نهان بندگانت را اينگونه پاسخ مي دهي

به وجود والايت خسته ام ، از دلتنگي هاي زمانه

به ياد داري گريه هاي هر شبم را وقتي تنها همدمم بالشم بود

چه احساسي داشتي قادر مطلق هستي؟

پاسخت اينگونه بود خدايا ؟

چرا حالا ، چرا اينگونه چرا باز هم تنهايم

خستگي ام را چگونه با عشقي تقسيم كنم كه خود مثل من در قفس و خسته است

مگر ميشود مگر ميتوان

خدايا مردانگيت را تمام كن

خدايا تو آفريننده مني پس تو ميتواني

نكند خداي من تو هم مثل من و زهرا خسته اي

نكند ميخواهي زمين را جا بزني

آخر تو بگو مهربان تمام هستي

چطور در آغوشش بگيرم

چطور ببوسمش وقتي از آن دگريست

اينبار خودت خواستي خودت باعث عشقمان شدي

خودت خواسته هايم را يكجا به من دادي

پس هر آنچه هست از آن من

هر آنچه ميخواهم بشود  را تو بساز


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 12:22  توسط جواد محمدزاده  | 

ساز كن سوز دل و در صور و صيدايت بدم

                                                              تا بگيري جان عالم را زدم


آه جانسوزم فراغ يار نيست

                                                             ياد بي احساسي ام من دم به دم


یارب در دلم شوري دگر افتاده است

                                                           جان مولا جان بگير از این تنم


ياد آن شبنم ميان ماهرخ

                                                          آه من را مي كشد هر دم به دم


صبر بس دل پريشان گشته است

                                                        پريشان در دو عالم هم شدم


سرو سوز بس كن دگر جاني نماند

                                                       گر تو خواهي جان دمادم هم بدم


جواد محمدزاده



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:0  توسط جواد محمدزاده  | 

من عاشق اولین شکوفه سیب شدم

قبل از اینکه باد آرزوهایم را ربوده باشد


                                              من یاد گرفتم که در این شهر باد

                                              هرآنچه خواهم بشوم جز عاشق


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 6:11  توسط جواد محمدزاده  | 

ستاره ها رو میشمارم ، یکی کمه ، همونی که منو میدید ، نیست

من باهاش دنیایی پر از ستاره داشتم

با هم ظلمت شب رو بارها دریده بودیم و طلوع رو پیدا کرده بودیم

با هم بارها سکوت رو نعره کشیده بودیم

صداش میزنم ستاره من پیدا شو

می دونم منو میبینی ولی بهم بگو چرا نمیتونم دیگه ببینمت

شاید شمارشم اونو گم کرده شایدم از تکرارت نشناختمت

نفهمیدمت ندیدمت شایدم خیالاتی شدم اصلا نبودی

می خوام با بلند ترین گریه صدات بزنم تا باور کنی دنبالتم

اصلا هستم وجود دارم ، بی خیال ننشستم

می گردمت ولی نمی دونم از کجا ، چند ساله تو خودم دنبالتم

ستاره مهربون من چشمک بزن تا بدونم هستی ، حتی اگه دور

احساس پیری میکنم

چشمکت جوونم میکنه

ارومم میکنه

کجای دنیا دیونه ای مثل من دیدی

ندیدی با من بیا تا بمونم توی این دنیا حتی با پستیش و با مردمون احمقش

پیدام کن که گم شدم

من دیگه نا ندارم

منو به خونه برگردون

میخام یه آب سرد بخورم تا جون بگیرم برای بوسیدنت


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:27  توسط جواد محمدزاده  | 

Talk to me when im bored, kiss me when im sad, hug me when I cry, care 4 me when I die, love me when Im still alive

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:11  توسط جواد محمدزاده  | 


شاید در پس این شب خورشیدی باشد

و نمایان کند اندیشه مردان پلید را

شاید در پس این دل چراغی باشد

که نمایان کند آن سر درون را و شاید هم تاریکی.........

وشاید هم روشنی

همه مانند همیم گاهی تاریک و گاهی روشن

گاهی به دنبال تاریکی میگردیم تا خود را پنهان کنیم

از چه چیز ، نمی دانم

گاهی هم از خورشید می گریزیم

نکند چهره مارا به وضوح همه ببینند

آخر برای ما فرق میکند 

نباید بدانند ما همان انسانهای شایسته آنانيم که می پرستند

اگر پرسیدند بگوییم ما همانیم خورشید تابشش را عوض کرده

خوشا آنان که همانند که هستند

خورشید را برای تابشش و تاریکی را بخاطر گریه اش دوست دارم

و خوشا آنان که به دنبال خویشن


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 2:25  توسط جواد محمدزاده  | 

خواب آرام تو را ديدم و آرام شدم

زلف زيباي تو را ديدم و رام شدم


گفتم دگر از خنده تو نيست خبر

خنده  تو را ديدم و در دام شدم


پرسيدي ز خنده ز احوال وجودم

تو را ديدم و شكسته جام شدم


كاش خواب نبودم و تو بودي و تو

بعد رفتنت چون پيكر بي نام شدم


جواد محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:2  توسط جواد محمدزاده  |